![]() |
سخت ترین دیدار، دیدار اونیه که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات به یادگار بذاره و تو نگاش کنی و باز مث روز اول دلت بلرزه و حس کنه هنوزم دوسش داری. بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشتنش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی تو چشش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببینی که چشاش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس...
استارت بلاگ با اومدنش زده شد. الانم میدونم که دیگه نمی بینمش. احساس میکنم دیگه چیزی واسه نوشتن ازش نداشته باشم. شاید وقتی دیگه، روزی دیگه و کس دیگه ای باعث شد یه زیادی مرد دیگه بیادو از لحظه دیوانگیش بگه.
خاتمه بلاگ هم با رفتنش یکی شد.
شمع می سوزدو پروانه به دورش همه شب
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟؟؟
اینم آخرین لحظه دیوانگیم
یه عالمه سکوت...