![]() |
نمی دونم. شاید آخرین روز بود. شاید آخرین باری بود که اونجا پیدام می شد. شاید همه چیز، آخرین بود.
به محض دیدنش دلم ریخت پایین. اصلاً فکر نمی کردم یه بار دیگه ببینمش. فکر می کردم این مدت باندازه کافی ازش متنفر شده باشم که دیگه... اما نمی دونم چرا تا دیدمش اینجوری شدم.خیلی دلم میخواست برم جلو و ... احساس می کردم اونم دل تو دلش نیست. آخه وایساده بود وسط خیابون و برمیگشت عقبو نگا میکرد. میخواستم برم دستشو بگیرم ببیرم اونور. آخه ممکن بود یه ماشین بیادو... پام حرکت نمی کرد. شل شده بودم. کاشکی یکی پیدا میشد و ...
دیگه نفهمیدم چی داره میگذره. اصلا نمی دونم چجوری گذشت.
وداع این مدلیو دیده بودین؟ کسیو که دوستش دارین برای آخرین بار از جلوتون رد شه. بوشو احساس کنین. اما نتونین بهش بگین: "همیشه منتظرش میمونین"