تبليغاتX
لحظهء دیوانگی - چی فک کردی؟؟

هم دیروز دیدمش هم  امروز. خیلی ریلکس از کنارش رد شدم.محل سگشم نکردم.اصلا من که نمیشناسمش.به من چه اصلا.دیروز میخواست مثلا حرص منو در بیاره.رفته بیرون داره با اون پسره لندهور حرف میرنه.به درک.من چیکار کنم؟! بره حرف بزنه.به من چه اصلا که سوار ماشینش شد و رفت... اصلا برام مهم نبود.حی بر میگشت عقب و منو پشت سرش نیگا میکرد.آخه تو که...منم راحت داشتم کار خودمو میکردم.شب خیلی راحت خوابیدم.راحت تر از همیشه.اصلا هم بهش فکر نکردم.امروز چشاش گرد شده بود وقتی (؟) رو تو ماشین با من دید! فکر کرده تحفه ایه.برگشته بود زول زده بودو نیگا میکرد.چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. چه حسه خوبی بود. کارد میزدی خونش در نمی یومد.فکر کرده چی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  |