![]() |
سخت ترین دیدار، دیدار اونیه که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات به یادگار بذاره و تو نگاش کنی و باز مث روز اول دلت بلرزه و حس کنه هنوزم دوسش داری. بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشتنش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی تو چشش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببینی که چشاش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس...
استارت بلاگ با اومدنش زده شد. الانم میدونم که دیگه نمی بینمش. احساس میکنم دیگه چیزی واسه نوشتن ازش نداشته باشم. شاید وقتی دیگه، روزی دیگه و کس دیگه ای باعث شد یه زیادی مرد دیگه بیادو از لحظه دیوانگیش بگه.
خاتمه بلاگ هم با رفتنش یکی شد.
شمع می سوزدو پروانه به دورش همه شب
من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟؟؟
اینم آخرین لحظه دیوانگیم
یه عالمه سکوت...
نمی دونم. شاید آخرین روز بود. شاید آخرین باری بود که اونجا پیدام می شد. شاید همه چیز، آخرین بود.
به محض دیدنش دلم ریخت پایین. اصلاً فکر نمی کردم یه بار دیگه ببینمش. فکر می کردم این مدت باندازه کافی ازش متنفر شده باشم که دیگه... اما نمی دونم چرا تا دیدمش اینجوری شدم.خیلی دلم میخواست برم جلو و ... احساس می کردم اونم دل تو دلش نیست. آخه وایساده بود وسط خیابون و برمیگشت عقبو نگا میکرد. میخواستم برم دستشو بگیرم ببیرم اونور. آخه ممکن بود یه ماشین بیادو... پام حرکت نمی کرد. شل شده بودم. کاشکی یکی پیدا میشد و ...
دیگه نفهمیدم چی داره میگذره. اصلا نمی دونم چجوری گذشت.
وداع این مدلیو دیده بودین؟ کسیو که دوستش دارین برای آخرین بار از جلوتون رد شه. بوشو احساس کنین. اما نتونین بهش بگین: "همیشه منتظرش میمونین"