تبليغاتX
لحظهء دیوانگی

ربطشو نمی دونم.به من چه اصلا! خودتون بینین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

پله های زیرزمینو با ترس و وحشت رفتم پایین.همیشه از تاریکیش می ترسیدم.همه جارو خاک گرفته بود. صندوقچه هنوز اون گوشه افتاده بود.به زحمت درش رو باز کردم و ... یه کتاب خطی قدیمی و خاک گرفته. روش نوشته بود : " الطرق الفناء "
شروع کردم به خوندن.خیلی جالب بود.راههای خودکشی رو توش توضیح داده بود.عوامل،دلایل و راهکارهای خودکشی یا پرهیز از خودکشی.به هر حال دیدم اینجا کلی دل شکسته و قلب پرپر شده داریم که شاید به کارشون بیاد.سعی می کنم تو هر پست یه باب از این کتابو بنویسم.راستی اگه خواستین جایی کپیش کنین جون هرکی دوس دارین منبع یادتون نره :

باب نخست: الفناء مع الشیء البران

طریقی است بس شایان که بصورت فرادی و در خفاء عمل گردد.آلات استعمال شده همگی برانند.مستقبل تر آن است فرد در بستری سپیدفام آرمیده باشد.سپس آلت را بصورت عمود بر شریان ضرب نماید.ناگاه سوزشی ژرف اعماق وجودش را مستولی خواهد ساخت.پس از فصد کردن فوران دم از شریان بستر را سرخ نموده و آنگاه از بیم عمل خود به کما رفته و دگر باز نخواهد گشت.گویند سرمای وارده نیز در هلاکت شخص موثر افتد.نیک تر آن است در سیاهی شب صورت پذیرد چونانکه تا صبحگاه امکان رجعت هویدا نگردد. من حیص المجموع دگران را یارای تحمل لاشه متعفن نخواهد بود فلذا مع البستر درون قبر خواهند گذارد.
این طریق برای کسانی که از نعمت جگر و خا..ه محرومند موجب اتلاف زمان و آلت قتاله گشته و یاس و نومیدی بر وی مستولی می گردد، بس زیاد. 
طرق دیگری نیز در بلاد کفار رواج داشته، من جمله فصد فی الوان الاستحمام أو فی المستراب.لیک به دلیل عدم پوشش به انجام آن توصیه نمی گردد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


 با صدای بلند تکرار کرد :

" جای خالی را پر کنید.
از وقتی که .... من در تنهایی خود .... ای کاش .... تا من .....

 با همه کلمات زیر جمله بسازید :
صبح، طلوع، عشق، غروب، نفرت، شب"

....

پ.ن: شما تو برگتون چی می نوشتین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


دررررررینگ دررررررینگ

:الو.سلام
:سلام.بفرمایین؟
:ببخشید زیادی مرد؟
:بفرمایین
:شناختین؟
:می تونم حدس بزنم شما کی هستین
:پس بگید..
:شما زنگ زدین باید خودتون خودتنو معرفی کنید
....

بهمین راحتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

هم دیروز دیدمش هم  امروز. خیلی ریلکس از کنارش رد شدم.محل سگشم نکردم.اصلا من که نمیشناسمش.به من چه اصلا.دیروز میخواست مثلا حرص منو در بیاره.رفته بیرون داره با اون پسره لندهور حرف میرنه.به درک.من چیکار کنم؟! بره حرف بزنه.به من چه اصلا که سوار ماشینش شد و رفت... اصلا برام مهم نبود.حی بر میگشت عقب و منو پشت سرش نیگا میکرد.آخه تو که...منم راحت داشتم کار خودمو میکردم.شب خیلی راحت خوابیدم.راحت تر از همیشه.اصلا هم بهش فکر نکردم.امروز چشاش گرد شده بود وقتی (؟) رو تو ماشین با من دید! فکر کرده تحفه ایه.برگشته بود زول زده بودو نیگا میکرد.چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. چه حسه خوبی بود. کارد میزدی خونش در نمی یومد.فکر کرده چی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  |