تبليغاتX
لحظهء دیوانگی

صدای خرت خرت کشیده شدن پاشنه کفشش از تو کوچه میومد. کتش رو انداخته بود رو دستش.دستمال یزدیشو که ننه جون براش خریده بود در آورد و یه فین جانانه توش کرد و دستی به سیبیلش کشید. یه تکونی به شونش داد و سینه رو انداخت جلو.یخه اش باز بود و پشمای فر خورده سینش زده بود بیرون.با پاش در حیاطو وا کرد رفت تو..." یاااالاه..نا محرم سر راه نباشه..."
لب حوض نشست و آبی به سرو صورتش زد.بوی آبگوشت پیچیده بود تو خونه.شلوارشو در آورد و با زیرشلواری راه راهش نشست دور سفره و مشغول خرد کردن نون سنگک شد. " زن...پیااااااااز".
با یه مشت آب و پوست پیازو با هم یکی کرد.تیلیت که تموم شد دو زانو نشست و گوشت کوبو گرفت دستشو شروع به کوبیدن گوشت کرد " آقا خودش خوب میدونه..."
چاییشو ریخت تو نعلبکی.قندو زد توشو  هرت کشید بالا.

این زیادی مردِ...حالا مونده تا بیشتر بشناسینش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام
                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

قرار بود با هم باشیم  اما بدون عشق
                                                الان دیگه باهم نیستیم اما با عشق ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 9:3 قبل از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

هرکی رسید یه چیزی گفت.

 می گفت : "فراموشش کن.دیگه بر نمی گرده.خودتو بیخود عذاب نده.ولش کن.باید از یادت بره بیرون...یکی دیگرو جایگزینش کنی زود فراموشت می شه...!!! " گفتم:" آخه چجوری؟! نمی شه!" گفت:"کاری نداره.کافیه فقط بگی :

به یک دختر خانم  ۲۰ -۲۵ ساله.مهربون و خوش اخلاق.
ترجیحا تحصیلکرده . زیبا رو و قانع جهت عاشق شدن نیازمندیم..."

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

کاش می شد فقط یه بار دیگه ببینمش.اگه ببینمش بهش میگم...نه نه هیچی نمی گم.فقط نگاش می کنم.می خوام خوب تصویرش تو ذهنم بمونه.می خوام وقتی چشمامو می بندم دیگه سیاهی نبینم.می خوام وقتی می خوابم تنها نخوابم.می خوام وقتی می میرم ...وقتی دیدمش فقط به حرفاش گوش میدم. می خوام صداش تو گوشم بمونه.می خوام دیگه سکوت نتونه زجرم بده.می خوام وقتی می میرم ...

کاش وقتی دیدمش نمرده باشم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/17ساعت 12:37 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

نمي دونم چرا از وقتي كه رفتي نمي تونم چيزي بخورم.۲ كيلو كاهش تو ۳ روز!!طرف راست تنم خيلي درد ميكرد.چشم چپم هم مي پريد. امروز رفتم دكتر.روم نشد بهش بگم از وقتي تو رفتي اينجوري شدم.آخه مي دونم بر ميگردي.از بس دوستم داري، داري باهام بازي مي كني.يه كيسه قرص بهم داده كه بخورم تا بهت فكر نكنم. باور كن من هيچكدومشو نخوردم...

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/16ساعت 12:16 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

هیچکدوم صندلیهاش کنار پنجره نبود.حتی  قهوه هم سرو نمی کرد.

پشت شیشه نوشته بود :

                             عاشقی ممنوع. حتی شما دوست عزیز

 

دیگه جای من نبود.برای همیشه از اونجا رفتم...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/10/15ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  |