تبليغاتX
لحظهء دیوانگی

مث همیشه نشسته بودم.فنجونمو برگردونده بودمو منتظر بودم که خودم فال خودمو بگیرم.چشمام بسته بود و داشتم فکر میکردم چه چیزایی رو واسه خودم سر هم کنم.یهو بو شو احساس کردم.جرات نداشتم چشامو باز کنم.اگه اشتباه کرده بودم چی؟! دل تو دلم نبود. وقتی چشمام باز شد با تعجب دیدم خودشه.داشت می خندید.خیلی خوشحال بود.درست میز روبروی من .طاقت نیاوردم.فنجونو همونجور گذاشتم.شال گردنمو سفت کردمو زدم بیرون.

خدا کنه این یکی وضعش بهتر از من باشه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 11:49 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

از وقتی خواستم فراموشش کنم بیشتر از قبل بهش فکر کردم! قبلنا فقط تو لحظات دیوونگیم بود.الان تمام لحظات تنهاییمه...

تو برام یه نسخه جدید بنویس.چجوری فراموش کنم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

هیچی نمی شنید.تند تند راه می رفت.همینجور واسه خودش اتفاقات قبل رو مرور می کرد.اون روز برفی و سرد...چشماشو آروم بست که شاید تو خیالش بتونه یه بار دیگه اون لحظات رو تکرار کنه.اما همه چی تاریک و سیاه بود.گوشه چشمش خیس شده بود. دستمالشو درآورد که ...دوباره گذاشت تو جیبش.در اتاق رو بست.چراغ رو خاموش کرد و افتاد رو تخت.یاد روز اول افتاد.اون روز هم رو تخت خوابیده بود و گریه می کرد اما گریه ای از سر شوق اما امروز...دست کرد تو کیفشو قوطی قرصاشو در آورد.آروم با خودش زمزمه می کرد 1...2...3...19... و دیگه صدایی نیومد

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 9:54 قبل از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

دوبار در روز.بعد از بیداری و قبل از خواب با صدای بلند میگی:

         دوستش نداشتم.دوستش نداشتم.دوستش نداشتم

واقعا دوستش نداشتم؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/14ساعت 8:35 قبل از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

می دونی چیه؟ تو خیلی خوبی. تو هیچ مشکلی نداری. تو برای من حیفی. تو بهترینی . می دونی چیه؟ آخه ما از نظر خونوادگی هم به شما نمی خوریم. بابام گفته حتما باید یکی باشه که وضعش از ما هم بهتر باشه. می دونی که دارم برای خودت می گم.چون دوستت دارم، دارم اینارو الان میگم. وگرنه آرزوی هر کسیه که با تو باشه ...

می دونم.همه چیو می دونم.دیگه نمی خوام ببینمت. همین.

حالا اگه دوباره دیدمش چی؟ اگه دوباره بهم خندید؟ اگه...

من باید بشینم روی صندلی خودم. قهوه من باید تلخ باشه.همین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

فکر میکردم لحظه های دیوونگی هرکی یه آن اتفاق میوفته و همه چی تموم... اما اعتراف می کنم اینجور نیست. حتی اگر صندلیتو عوض کنی یا حتی اگه قهوتو شیرین بخوری بازم زندگی کاریو که بخواد می کنه و تو محکوم به تحملی.

لحظاتی تو زندگی هست که دلت میخواد عقربه ساعت توی همون لحظه بمونه.اون لحظه تموم نشه و تو همچنان طعم با او بودن رو بچشی. کاشکی ساعت زندگی هم روزی باطریش تموم می شد. اما درست زمانی که داری لحظات شیرینی رو احساس می کنی نه مثل الان که فقط به فکر گذشتن از این کابوسی.

ظهر دیدمش. دوباره خندید. دوباره دلبستگی به هیچ.دوباره دیوانگی.دوباره اونو کنار خودم حس کردم. بازی عجیبیه.بودن یا نبودن... خودش بهم گفت.خود خودش.

چند ساعتی از اون لحظات نگذشته.خبرش رسید که میگه : بازی دیگه تمومه.

                                                 دیگه عاشقت نیستم دیووووونه

و من بازهم باور کردم.به همین راحتی!؟ نه نه نه...

و من بازهم باور نکردم. به همین راحتی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

می گفت می خوام همه بدونن

              جیغ می کشید که :

                                             عاشقتم دیووووووووونه....

منم باور کردم.به همین راحتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 6:5 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

رسیدم.صندلیش خالی بود.از هیاهو خبری نبود.همه ساکت بودن.بی صدا نشستم همون جای همیشگی.قهوه اش تلخ نبود! پنجره بخار کرده بود و چیزی پیدا نبود.با شال گردنم گوشه پنجره رو پاک کردم شاید...

دیدمش.خودش بود.تنها بود.با همون غرور همیشگی. چشمم به چشمش افتاد و لبخندی زد. دست خودم نبود. بلند شدم.راه افتادم دنبالش... پاتوق من از امروز عوض شد...

الان خوشحالم؟! پریشونم؟!دلبسته ام؟! عاشقم؟! گرفتارم؟! دیوانه ام؟ هرچی هستم فقط میدونم که من، من نیستم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

دارم میرم. به همون پاتوق قدیمی.همون صندلی کنار پنجره.همون هیاهوهای گذشته.همون طعم تلخ قهوه.همه چیز مثل همیشه ولی من پریشونم.من دلبسته ام.من دیگه من نیستم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/13ساعت 7:57 قبل از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

سرشو انداخت پایین و شال گردنشو سفت کرد. یه شاخه گل رز زرد تو دستش بود.دلش هیچی نمی خواست.یاد آخرین برگ دفتر خاطراتش افتاد.هنوز سفید بود. خودنویسشو برداشتو یه خط پررنگ کشیدو نوشت :

           زندگی یعنی گل زرد.نفرت بودن زاغ در قفس سار...

گل رو گذاشت و دفترشو بست...        

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

پریشون از خواب پرید.هنوز صدای نفس نفس فرشته تو گوشش بود.گرمی لبهای فرشته رو روی لبهاش حس میکرد.تنش هنوز داغ بود. چشمش به گوشه اتاق افتاد.فرشته قلبش رو جاگذاشته بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

تو زندگی هممون یه لحظه هایی هست که نمی فهمیم چجوری بوجود میاد، خواسته و نا خواسته یهو متوجه میشیم که ... و کار از کار گذشته

حتما دلتون می خواد بدونین جریان چیه؟! چی شده که یه دیونه به جمع دیونه ها اضافه شده.خوب میگم براتون:

همین 5شنبه پیش بود که دیدمش.بازهم مث همیشه و تو پاتوق خودمون.بازهم یه لیوان نسکافه.بازهم همهمه و برو بیاهای ناشناخته.نشسته بود پشت میز بقلی.یه اتفاق مث هر روز مث تمام لحظه هایی که میانو میرن.بدون هیچ پریشونی.بدون هیچ دلبستگی.بدون عاشقی...

اما یه ساعت . بازهم تو پاتوق خودمون اما اینبار تو ماشین.بازهم کنارم.بازهم بدون هیچ پریشونی.بدون هیچ دلبستگی.بدون عاشقی...

دیگه بارش برف شروع شده بود.زمین سفید بود.آسمون سفید بود.دل منم سفید بود.بازهم بدون هیچ پریشونی.بدون هیچ دلبستگی.بدون عاشقی...

سومین ساعت هم گذشت. اینبار توی برف. زمین سفید بود.درختا سفید بودن. آسمون هم سفید بود.گوله برف توی دستم هم سفید بود اما دل من سرخ. بازهم بدون هیج پریشونی.بدون هیچ دلبستگی.بدون عاشقی...

شب بود.آسمون سرخ شده بود.دل من سرخ شده بود.اما بازهم بدون هیچ پریشونی.بدون دلبستگی.بدون عاشقی...

وقتی صبح پاشدم پریشون بودم.دلبسته بودم اما بدون عاشقی...

روز دوم گذشت.روز سوم گذشت و دوباره احساسش کردم. بازهم کنارم بود. اما اینبار من، من نبودم...

وقتی که رفت همه چیز عوض شد.من پریشون بودم.من دلبسته بودم.من عاشق بودم اما

دیگه رفته بود...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/12ساعت 7:31 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

تا حالا شده احساس کنی نمی تونی نفس بکشی؟ تا حالا ضربان قلبتو تو دهنت حس کردی؟ وقتی که از دماغت نفس بکشی و نفس پایین نره! وقتی حس کنی همه چی جلوته ولی نمی بینی.می شنوی اما نمی فهمی... حال و حوصله هیچکسو نداشته باشی.فون بوکتو نگاه کنی و از همشون بدت بیاد.فقط یکی توشون باشه که فک کنی شاید بتونه یه جوری خالیت کنی و زنگ بزنی بهشو جواب نده.اس ام اس بزنی و بی جواب بمونی.اونوقته که اونو از فون بوکت دلیت می کنی و ...وقتی از همه چیزو همه جا رونده بشی و فکر کنی شاید یه وبلاگ که هرچی تو دلت مونده رو بتونی توش بنویسی و اینجوری خودتو آروم کنی.اما بازم نمی شه

دو روزه که اینجوری شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 2:40 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  |