تبليغاتX
لحظهء دیوانگی

سخت ترین دیدار، دیدار اونیه که به جای همه عشقی که بهش دادی یه قلب زخمی برات به یادگار بذاره و تو نگاش کنی و باز مث روز اول دلت بلرزه و حس کنه هنوزم دوسش داری. بخوای همه تنهایی رو که به امید برگشتنش تحمل کردی تو گوشش فریاد کنی اما حتی نتونی تو چشش نگاه کنی که بفهمه با همه بدیهاش هنوزم با همه قلبت دوسش داری اما ببینی که چشاش داد میزنه که دلش مال یکی دیگس...
استارت بلاگ با اومدنش زده شد. الانم میدونم که دیگه نمی بینمش. احساس میکنم دیگه چیزی واسه نوشتن ازش نداشته باشم.  شاید وقتی دیگه، روزی دیگه و کس دیگه ای باعث شد یه زیادی مرد دیگه بیادو از لحظه دیوانگیش بگه.
                                      خاتمه بلاگ هم با رفتنش یکی شد.
                                                                            شمع می سوزدو پروانه به دورش همه شب
                                                                            من که می سوزم و پروانه ندارم چه کنم؟؟؟

                                                                                                   اینم آخرین لحظه دیوانگیم

                                                                                                             یه عالمه سکوت...

+ نوشته شده در  جمعه 1385/11/20ساعت 11:3 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


نمی دونم. شاید آخرین روز بود. شاید آخرین باری بود که اونجا پیدام می شد. شاید همه چیز، آخرین بود.
به محض دیدنش دلم ریخت پایین. اصلاً فکر نمی کردم یه بار دیگه ببینمش. فکر می کردم این مدت باندازه کافی ازش متنفر شده باشم که دیگه... اما نمی دونم چرا تا دیدمش اینجوری شدم.خیلی دلم میخواست برم جلو و ... احساس می کردم اونم دل تو دلش نیست. آخه وایساده بود وسط خیابون و برمیگشت عقبو نگا میکرد. میخواستم برم دستشو بگیرم ببیرم اونور. آخه ممکن بود یه ماشین بیادو... پام حرکت نمی کرد. شل شده بودم. کاشکی یکی پیدا میشد و ...
دیگه نفهمیدم چی داره میگذره. اصلا نمی دونم چجوری گذشت.
وداع این مدلیو دیده بودین؟ کسیو که دوستش دارین برای آخرین بار از جلوتون رد شه. بوشو احساس کنین. اما نتونین بهش بگین: "همیشه منتظرش میمونین"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/11/18ساعت 10:33 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

مگذار که عشق به عادت دوست داشتن تبدیل شود.

مگذار که حتی آب دادن گلهای باغچه به عادت آب دادن گلهای باغچه تبدیل شود.

عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست.

پیوسته نو کردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دگرگون شدن.

تازگی ذات عشق است و طراوت بافت عشق.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/12ساعت 3:58 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

دلم گرفته.این دفه نه برای خودم.برای همه کسایی که دور و برمن. نمی دونم چرا همه غصه دارن.چرا دل هیچکی بدون خط نیست!؟ کاشکی میتونستم دل همه رو از نو بسازم. یه دل صاف و ساده.بدون خش و بریدگی.پر از عشق و محبت...
یعنی یه دل که  منو تو خودش جا بده چجوریه؟ میخوام بسازمش...

 

من تمنا كردم

كه تو با من باشي

      تو بمن گفتي

                        - هرگز، هرگز

پاسخي سخت و درشت

             و مرا غصه اين

                                   هرگز

                                               كشت .              

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/11/10ساعت 8:34 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


سر ظهر - تو ماشین - سامان و امیر و شادی

"اوه!! بچه ها یه لحظه لطفا...میشه صدا ظبطو کم کنید؟ مرسی ..."
سلام عزیزم.خوبی؟ آره عزیزم. الان تو تاکسی هستم...خب تو آرایشگاه بودم.واسه همین خاموش کرده بودم.الان دارم میرم خونه... منم دلم برات تنگ شده عزیزم....دروغم چیه؟...عصری می بینمت پس... منم دوستت دارم ... خدافظ...
 "سامان جون ظبطو زیاد می کنی...مرسی بچه ها...خیلی خوش گذشت..." 

؟!؟!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/11/05ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

باب دُیم: الفناء مع الدواء النظافة*  
روشی است منزه.استعمال آن دُرونی بوده و موجب پاکی دُرون فرد گشته،جگر و قلوه را تا نشیمنگاه شسته و تطهیر نُماید. مستند است پس از رواج علم کیمیا، نخست دانشمندان از آن استعمال برونی نموده و زواید را می پیراییدند تا آنکه غفلتا مورد استعمال درونی قرار گرفت و موجب هلاکت گردید، چه هلاکتی. یک چارک دواء النظافة را در کوزه ای پر آب ریخته و حول محور بازوان دوران دهید.معجونی حاصل خواهد شد بس گندبو.بالفور پس از شرب آن سوزش شدیدی در خرخره احساس شده و تا مخرج ادامه خواهد یافت. پس از هلاکت نیز بوی گند آن با بوی تعفن جنازه ادغام شده و موجب نفرت قوم خواهد گردید. 
 نیک تر آن است قبل از مصرف درونی، استعمال برونی نیز گردد تا موجب آزار شوینده میت نگردد.

* الدواء النظافة : موبر

باب نخست: الفناء مع الشی البران

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/01ساعت 12:19 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

ربطشو نمی دونم.به من چه اصلا! خودتون بینین


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 11:27 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

پله های زیرزمینو با ترس و وحشت رفتم پایین.همیشه از تاریکیش می ترسیدم.همه جارو خاک گرفته بود. صندوقچه هنوز اون گوشه افتاده بود.به زحمت درش رو باز کردم و ... یه کتاب خطی قدیمی و خاک گرفته. روش نوشته بود : " الطرق الفناء "
شروع کردم به خوندن.خیلی جالب بود.راههای خودکشی رو توش توضیح داده بود.عوامل،دلایل و راهکارهای خودکشی یا پرهیز از خودکشی.به هر حال دیدم اینجا کلی دل شکسته و قلب پرپر شده داریم که شاید به کارشون بیاد.سعی می کنم تو هر پست یه باب از این کتابو بنویسم.راستی اگه خواستین جایی کپیش کنین جون هرکی دوس دارین منبع یادتون نره :

باب نخست: الفناء مع الشیء البران

طریقی است بس شایان که بصورت فرادی و در خفاء عمل گردد.آلات استعمال شده همگی برانند.مستقبل تر آن است فرد در بستری سپیدفام آرمیده باشد.سپس آلت را بصورت عمود بر شریان ضرب نماید.ناگاه سوزشی ژرف اعماق وجودش را مستولی خواهد ساخت.پس از فصد کردن فوران دم از شریان بستر را سرخ نموده و آنگاه از بیم عمل خود به کما رفته و دگر باز نخواهد گشت.گویند سرمای وارده نیز در هلاکت شخص موثر افتد.نیک تر آن است در سیاهی شب صورت پذیرد چونانکه تا صبحگاه امکان رجعت هویدا نگردد. من حیص المجموع دگران را یارای تحمل لاشه متعفن نخواهد بود فلذا مع البستر درون قبر خواهند گذارد.
این طریق برای کسانی که از نعمت جگر و خا..ه محرومند موجب اتلاف زمان و آلت قتاله گشته و یاس و نومیدی بر وی مستولی می گردد، بس زیاد. 
طرق دیگری نیز در بلاد کفار رواج داشته، من جمله فصد فی الوان الاستحمام أو فی المستراب.لیک به دلیل عدم پوشش به انجام آن توصیه نمی گردد.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/30ساعت 1:16 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


 با صدای بلند تکرار کرد :

" جای خالی را پر کنید.
از وقتی که .... من در تنهایی خود .... ای کاش .... تا من .....

 با همه کلمات زیر جمله بسازید :
صبح، طلوع، عشق، غروب، نفرت، شب"

....

پ.ن: شما تو برگتون چی می نوشتین؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/28ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 


دررررررینگ دررررررینگ

:الو.سلام
:سلام.بفرمایین؟
:ببخشید زیادی مرد؟
:بفرمایین
:شناختین؟
:می تونم حدس بزنم شما کی هستین
:پس بگید..
:شما زنگ زدین باید خودتون خودتنو معرفی کنید
....

بهمین راحتی.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/26ساعت 9:3 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

هم دیروز دیدمش هم  امروز. خیلی ریلکس از کنارش رد شدم.محل سگشم نکردم.اصلا من که نمیشناسمش.به من چه اصلا.دیروز میخواست مثلا حرص منو در بیاره.رفته بیرون داره با اون پسره لندهور حرف میرنه.به درک.من چیکار کنم؟! بره حرف بزنه.به من چه اصلا که سوار ماشینش شد و رفت... اصلا برام مهم نبود.حی بر میگشت عقب و منو پشت سرش نیگا میکرد.آخه تو که...منم راحت داشتم کار خودمو میکردم.شب خیلی راحت خوابیدم.راحت تر از همیشه.اصلا هم بهش فکر نکردم.امروز چشاش گرد شده بود وقتی (؟) رو تو ماشین با من دید! فکر کرده تحفه ایه.برگشته بود زول زده بودو نیگا میکرد.چشاش داشت از حدقه میزد بیرون. چه حسه خوبی بود. کارد میزدی خونش در نمی یومد.فکر کرده چی؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/10/25ساعت 6:44 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/23ساعت 9:25 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

صدای خرت خرت کشیده شدن پاشنه کفشش از تو کوچه میومد. کتش رو انداخته بود رو دستش.دستمال یزدیشو که ننه جون براش خریده بود در آورد و یه فین جانانه توش کرد و دستی به سیبیلش کشید. یه تکونی به شونش داد و سینه رو انداخت جلو.یخه اش باز بود و پشمای فر خورده سینش زده بود بیرون.با پاش در حیاطو وا کرد رفت تو..." یاااالاه..نا محرم سر راه نباشه..."
لب حوض نشست و آبی به سرو صورتش زد.بوی آبگوشت پیچیده بود تو خونه.شلوارشو در آورد و با زیرشلواری راه راهش نشست دور سفره و مشغول خرد کردن نون سنگک شد. " زن...پیااااااااز".
با یه مشت آب و پوست پیازو با هم یکی کرد.تیلیت که تموم شد دو زانو نشست و گوشت کوبو گرفت دستشو شروع به کوبیدن گوشت کرد " آقا خودش خوب میدونه..."
چاییشو ریخت تو نعلبکی.قندو زد توشو  هرت کشید بالا.

این زیادی مردِ...حالا مونده تا بیشتر بشناسینش

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت 9:21 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

 

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام
                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/10/20ساعت 10:42 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  | 

قرار بود با هم باشیم  اما بدون عشق
                                                الان دیگه باهم نیستیم اما با عشق ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/10/19ساعت 10:28 بعد از ظهر  توسط زیادی مرد  |